تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

در گذر تنهايي ها

در تاريكي و ظلمات شب...

در هراس از عبور سردت...

در اين پيغام هاي آخري...

تنها عبور اشك را از حاشيه ي چهره ام مي بينم!

 

در بي كسيهاي دور از تو...

در اين لحظات واپسين...

در اين آشوب نهايي قلبم..

تنها سراغ آغوش گرم تو را مي گيرم!

 

در تلخي دروغ هايت...

در شيريني نگاهت...

در گرمي حضورت...

در بي كسي خود...

تنها بي وفايي تو را احساس مي كنم!

 

رفتي اما جاي اشك ها ي گرمم هنوز هم آتشگه گرم وجدت مي ماند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:17  توسط الهه شرقی و غربی  | 

تو

به تو می اندیشم -

                  تو که برای همیشه از من جدا شدی -

                                         تو که مرحم زخمهای دلم بودی -

 تو که زود قضاوت کردی  و مرا مقصر می دانی  و شاید درست می گویی

تا ۱۲  می مانم امید است این عدد را فراموش نکرده باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:53  توسط الهه شرقی و غربی  | 

دلم تنگه

كي رفته اي زدل كه تمنا كنم تو را
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را
غيب نكرده اي كه شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تما شا كنم تو را
چشم به صد مجاهده آئينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را
بالاي خود در آينه چشم من ببين
تا با خبر زعالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن وترسا كنم تو را
خواهم شبي نقاب ز رويت بر افكنم
خورشيد كعبه، مه كليسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبي وسدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را
زيبا شود به كارگه عسق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسنه رسوا كنم تو را
با خيل غمزه گر به وثاقم گذر كني
مير سپاه شاه صف آرا كنم تو را
جم دستگاه، ناصردين تاجور
كز خدمتش سكندر و دارا كنم تو را
شعرت زنام شاه فروغي شرف گرفت
زيبد كه تاج تارك شعرا كنم تو را


 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:26  توسط الهه شرقی و غربی  | 

فراموشت خواهم شد پس فراموشم کن

فراموشت خواهم شد پس فراموشم کن به این گونه که شد

بهانه ها را اتش بزن و فراموشم کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط الهه شرقی و غربی  | 

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده ی حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مهوش باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:28  توسط الهه شرقی و غربی  | 

گند زدی دختر با این بله گفتنت...

سلام

 

فکر می کردم این حمید- حمید که می گی آدم هست

این بچه معلوم نیست تو کدوم طویله بزرگ شده و تو هر کلام حرف زدنش ۴ تا فحش به طرف مقابل و ۴ تا فحش به خودش میده و فکر می کنه اینگونه حرف زدن هنر هست

می گفت: " ببین من خودم اخر مادر فهبه هستم". اون که نمی دونست تومی فهمی این حرف چه معنی داره و کسی که این فحش به مادرش نسبت می ده برای زنش چه احترامی قائل میشه...

 

می گفت: " فکر کردی با کی طرف هستی من .... کش محل هم حریفم نمی شه". می دونی این حرف  الاف سر گود زورخونه و از اون بدترش هم به خودشان نسبت نمی دهند می دونی چه ن.ع شخصیتهایی در مورد خودشان حاضر به همچین توهین هستند یا شاید هم این حمید تو معنی فحش و حرف را نمی فهمه که این گونه شما و مادرش را نثار فحش می کنه....

و هزار تا فحش دیگه که بیانش هم جرمش کمتر از ان نیست.

 

واقعا برات متاسفم که چشم بسته به همچین کسی بله گفتی.

این خط و نشون که یک روز تو زندگیت تمام فحشهای عالم نثارت خواهد کرد. آنروز به حرف من خواهی رسید. دوست ندارم همچین روزی ببینی ولی با آدم که من شناختم تو از همه بدبخت تر هستی که همچین شخصیتی باید تا اخر عمرت همراهت باشه.

 

شاید فکر کنی من عصبانی هستم و این حرفها را نوشتم. نه هرگز.

این حرفها واقعیتی هست که خودت اگر تا امروز نمی دانستی  از این به بعد بیشتر از همه متوجه تو خواهد بود و من فقط برایت متاسفم- فکز می کردم با یک انسان زندگیت را شروع کرده ای.

ولی فکر کنم به لیاقت ادمها هم بستگی دارد.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:52  توسط الهه شرقی و غربی  | 

علی گفت....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:49  توسط الهه شرقی و غربی  | 

فقیهی بر افتاده مستی گذشت

به مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمد
تکبر مکن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود می‌رود هر که جویان اوست به عنفش کشان می‌برد لطف دوست

                                    

 

بیش از این بر من خنجر نزن

سکوتت را بر من مرحمت کن این دل من طاقت تحمل زخم نیشتر تو را بیش از این ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:49  توسط الهه شرقی و غربی  | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست..........

 

 

 

دستت را از دستهایم جدا کن

                    سرت را از روی شانه هایم  بردار

                                                و برای همیشه از کنارم برووووو

برو که دیگر نمی خواهم عاشق بمانم

دلتنگ شوم و در انتظارت بنشینم

برو که دیگر اشکی در چشمانم نمانده برای تو بریزم

خیلی خسته ام میخواهم با تنهایی باشم

تنها در گوشه ای بنشینم و با خود درد دل کنم

برو برای همیشه .........فراموشم کن!

فراموش کن زیرا به فراموشیت می اندیشم!

اگر میخواهی گریه کنی در گوشه ای بنشین و زار زار گریه کن

نمی خواهم چشمهایت را خیس ببینم و دلم برایت بسوزد

دلم از سنگ شده دیگر یک ذره احساس در وجودم نیست

بس است هرچه با عشقت مرا شکنجه دادی و مرا در آتش عشقت سوزاندی

بس است هرچه سوختم و با عذاب عشقت ساختم

رهایم کن

برو و برای همیشه اسم مرا از قلبت خط بزن

دیگر نمی توانم غم و غصه های لحظه های با تو بودن را تحمل کنم هر لحظه به یادت باشم

 و با خود بگویم ((این دیوانه کجاست ؟؟؟))

بس که به ساعت و ثانیه شمارش خیره شدم خسته شدم

بس که به انتظارت نشستم تا تو بیایی دلشکسته شدم

بروووووووو

دیر آمدی  از همان راهی که آمدی برگرد این دل دگر مال تو نیست

دستهایت را از دستهایم جدا کن 

                    سرت را از روی شانه هایم  بردار

                                                و برای همیشه از کنارم برو

                                            فراموشم  کن زیرا به فراموشیت می اندیشم!                                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:53  توسط الهه شرقی و غربی  | 

خدایا، چطوری فراموش کنم؟

خدایا، چطوری فراموش کنم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 21:46  توسط الهه شرقی و غربی  |