تبليغاتX
کوچه های خاطره
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

 

شب است ومهتاب مشتاقانه بر همه  گستره زمین می تابد.

همه بیدهای مجنون در سنگینی آرام بخشی به خواب رفته اند.

هر مسافر خسته ای به امید رسیدن به سر منزل وصال در گرماگرم رفتن است .

همه شادند وعشق  میورزند به مهتابی که نفرتها را مدفون می سازد وآینده را برای همه  روشن میکند , ولی من............من به تو فکر میکنم ,به تو که رفته ای وبه انتها وبه پایان می اندیشی .

آیا بازگشتی در کار هست؟ آیا خاطره ای از این سرما زده روزگار باقی مانده است؟ با همه سردی ها وتلخیهایت تو را دوست دارم.

تو را که رفته ای . دوستت دارم ومنتظر می مانم حتی تا ابد.................

 

 




لينك ثابت نوشته شده دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:23 توسط ..:: الهه شرقی و غربی ::..

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:21 توسط ..:: الهه شرقی و غربی ::..

هرگز اين قصه ندانست كسي :

                                آنشب آمد بسراي من و خاموش نشست
سر فرو داشت . نمي گفت سخن
، نگهش از نگهم داشت گريز
مدتي بود كه ديگر با من بر سر مهر نبود
آه : اين درد مرا مي فرسود :

             " او به دل عشق ديگر مي ورزد؟"

گريه سر دادم در دامن سكوت

                        هاي هائي كه هنوز تنم از خاطره اش مي لرزد !!!

 

                   




لينك ثابت نوشته شده یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:1 توسط ..:: الهه شرقی و غربی ::..




لينك ثابت نوشته شده یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 15:55 توسط ..:: الهه شرقی و غربی ::..

                          

بگو آیا به یاد من دمی سر میکنی یا نه؟

تو هم یادی زپرواز کبوتر میکنی یا نه؟

دل من تشنه وخواهان یک جرعه نگاه تو

مرا در شط چشمانت شناور میکنی یا نه؟

هزاران بار گفتم دوستت دارم عزیز دل

بگو احساس قلبم را تو باور میکنی یا نه؟

دمی غافل نبودم از خیال خاطرت آری

تو هم آیا بیاد من دمی سر میکنی یا نه؟

نوشتم نام زیبای تو را بر صفحه قلبم

تو آیا اسم من را ثبت دفتر میکنی یا نه؟

 




لينك ثابت نوشته شده یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 0:25 توسط ..:: الهه شرقی و غربی ::..

در بستر تنهايي
شب تا به سحر بيدار مانده بود
و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها
با هم بودنها
آسمان دلم پر ستاره بود
ماه در کنارم آرميده بود
به هر کجا که مي نگريستم
روشنايي بود و نور
تلاءلو مهتاب
آه روياي قشنگ با تو بودن
در سپيده دم بيداري
شب آرام
در کنار بسترم خوابيده بود

وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها کشیدم و ...تو نیامدی
نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم
نیامدی که شاید وجدانت راحت بماند
تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی
نیامدی تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی
تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم
اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را
من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه
نگرانم
نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
تو مرا فراموش خواهی کرد
من منتظر شکستنت نیستم
نفرین هم نمیکنم
اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست
نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی
اینجا همیشه سرد است
همیشه حالم خوب نیست
اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد
بی من بمان

                                      تجربه کن یاری دگررا ،گرمی دستی دیگر را
                                          بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی
                                               بخند به همه بگو که شادی.......

                                       

 




لينك ثابت نوشته شده شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 23:48 توسط ..:: الهه شرقی و غربی ::..