روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
جز تو دلش را به هيچ کس امانت نداد
هرگز خيانتي به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هيچ چشم سياه مستي عوض نکرد
تا آخرين نفس ؛
در انتظار ديدن رويت نشسته بود .
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
شب در ميان تاريکي در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشيد تابناک
هر لحظه در برابر آيينه ي زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار ديدن رويت نشسته بود
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود


