تبليغاتX
کوچه های خاطره

کوچه های خاطره

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

 

ارام باش ای دل شکست خورده ام، می دانم غم بزرگی داری و این روزها حوصله ما را نداری

میدانم در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای

ارام باش که زندگی ارزش اینهمه غم و غصه را ندارد

میدانم که از درد تنهایی نایی نداری

و دیگر غروری برایت نمانده

بی خیال باش و مثل او هیچ غمی نداشته باش

ای دل بی طاقتم او رفت و دیگر نیز برنمیگردد،منتظرش نباش

این لحظات زیبای زندگی را به انتظار اینکه روزی دوباره بیاید هدر نده

او دیگر عشق تو نیست و دلش با تو نیست

او که رفت دیگر نمی اید،اگر تو را دوست داشت که هیچگاه نمی رفت

میدانم که هنوز عاشقی و هنوز هم منتظر آمدن او هستی

اما از من به تو نصیحت بی خیال او شو

ای دل ساده ام تو با این شکستگی مرا نیز شکسته ای وخسته ام کرده ای

ای دل بی گناهم هنوز هم یک عالمه خریدار داری

هنوز هم هستند کسانی که ارزو دارند مال آنها باشی

برو اسیر قلبی شو که واقعا عاشق باشد

ای دل بی گناهم او دیگر مال تو نیست، ویک ذره هم دوستت ندارد

اگر دوستت داشت هیچگاه رهایت نمی کرد

ارام باش ای دل شکست خورده ام

هنوز را زیادی تا پایان زندگی مانده

خودت را در مقابل او کوچک نکن

بس است هرچه التماس کردی و به خاکش افتادی

بس است هرچه برایش اشک ریختی

او رفت و دیگر نیز نمی آید

بگذار برود

میدانم روزی میرسد که قدر آن لحظاتی که با تو بود را بداند

و روزی صد بار بر خود لعنت بفرستد که چرا رهایت کرد

ای دل شکست خورده ام

آرام باش

ارام باش جون تو هنوز یک عالمه خریدار داری

 

 

منتظرش نباش او که رفت دیگر نمی آید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:27  توسط الهه شرقی و غربی  | 

زنم فریا خدایا این چه رسمی است!!!!!!!!!

 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، ترا با

لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اى

در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهاى كه در تنهايي ام روييد،

با حسرت جدا كردم

                                   و تو در پاسخ آبى ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايى

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايي را به روي اشكي از جنس غروب

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا ، تا كي ، براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي بارد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره

با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن توي آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من وبي تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

كسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آن كه مي دانم تو هر گز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و هم پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرامو زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

 

دعا كردم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 13:26  توسط الهه شرقی و غربی  |