
|
فقیهی بر افتاده مستی گذشت |
به مستوری خویش مغرور گشت | |
| ز نخوت بر او التفاتی نکرد | جوان سر برآورد کای پیرمد | |
| تکبر مکن چون به نعمت دری | که محرومی آید ز مستکبری | |
| یکی را که در بند بینی مخند | مبادا که ناگه درافتی به بند | |
| نه آخر در امکان تقدیر هست | که فردا چو من باشی افتاده مست؟ | |
| تو را آسمان خط به مسجد نبشت | مزن طعنه بر دیگری در کنشت | |
| ببند ای مسلمان به شکرانه دست | که زنار مغ بر میانت نبست | |
| نه خود میرود هر که جویان اوست | به عنفش کشان میبرد لطف دوست |

بیش از این بر من خنجر نزن
سکوتت را بر من مرحمت کن این دل من طاقت تحمل زخم نیشتر تو را بیش از این ندارد.

سرت را از روی شانه هایم بردار
و برای همیشه از کنارم برووووو
برو که دیگر نمی خواهم عاشق بمانم
دلتنگ شوم و در انتظارت بنشینم
برو که دیگر اشکی در چشمانم نمانده برای تو بریزم
خیلی خسته ام میخواهم با تنهایی باشم
تنها در گوشه ای بنشینم و با خود درد دل کنم
برو برای همیشه .........فراموشم کن!
فراموش کن زیرا به فراموشیت می اندیشم!
اگر میخواهی گریه کنی در گوشه ای بنشین و زار زار گریه کن
نمی خواهم چشمهایت را خیس ببینم و دلم برایت بسوزد
دلم از سنگ شده دیگر یک ذره احساس در وجودم نیست
بس است هرچه با عشقت مرا شکنجه دادی و مرا در آتش عشقت سوزاندی
بس است هرچه سوختم و با عذاب عشقت ساختم
رهایم کن
دیگر نمی توانم غم و غصه های لحظه های با تو بودن را تحمل کنم هر لحظه به یادت باشم
و با خود بگویم ((این دیوانه کجاست ؟؟؟))
بس که به ساعت و ثانیه شمارش خیره شدم خسته شدم
بس که به انتظارت نشستم تا تو بیایی دلشکسته شدم
بروووووووو
دیر آمدی از همان راهی که آمدی برگرد این دل دگر مال تو نیست
دستهایت را از دستهایم جدا کن
سرت را از روی شانه هایم بردار
و برای همیشه از کنارم برو
فراموشم کن زیرا به فراموشیت می اندیشم!